نیک آفریننیک آفرین، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

دخترانه ها

از دختر کوچولو به دختر کوچولو

سلام دختر کوچولو بالاخره در این صبحِ ابریه خلوت ، به اول پاییز رسیدیم . و سومین فصل زندگی تو آغاز شد . پاییز ...  پاییز فصل آرومیه ... گاهی هم گرمی تابستون رو داره هم سردی زمستون ... پاییز فصلی هست که مادر و پدرت ، تو این فصل به دنیا رسیدن ... پاییز ، بهاریه که عاشق شده !  و اما من ...من در همین جا ، به تاریخ همین امروز ،برای روزهای روشن تو می نویسم ... من ... مادرِ تو...  از صبح اول مهر گذشتیم و الان که دارم برات می نویسم در واقع غروب بارونی یکی از روزهای پاییزه... با این بارون ناگهانی که از دم غروب تا حالا داره میباره ، بهم ثابت شده که روزهای پر باران بسیاری تا بهار سال آینده در پیش داریم ... روزهای کوتاه با...
1 مهر 1392

بدون عنوان

سلام دختر کوچولو امروز بعد از هفته ها بارون و بارون و بارون ...بلاخره خورشید خانم بیرون اومد و به پنجره های خونه ی ما چشمک زد . هر چند باز هم "ابرهای سیاهی در انتظار مهمانی خورشیدند "...   تابستون امسال هم این جوری گذشت ... در واقع باید بگم اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت . بچه که بودم حدود پانزده سال پیش ... این موقع از سال ، از شوق باز شدن مدرسه ها ، شبها خوابم نمی برد ... از شوق داشتن کتاب دفترای تازه ... مداد رنگی های نو ... از تو چه پنهون ، عاشق کتاب خوندن بودم ... عاشق خیال بافی ...هی کتاب می خوندم و هی خیال بافی می کردم ... هی خیال بافی کردم و هی خیال بافی کردم و هی خیال بافی کردم تا اینکه امروز مرز بین خیال و واقعییت در ذ...
23 شهريور 1392

بدون عنوان

سلام دختر کوچولو  چقدر برای تو بنویسم ... چقدر برای تو بنویسم و روز پشت سرِشب بیاد و شب پشت سرِ روز ... ای ی ی ی... ای دختر کوچولو ... من تا چند وقت دیگه میرم تو بیست و هفت سالگی  ...  بیست و هفت سالی که فقط همین چند ماه با تو گذشت . تو کجا بودی وقتی من دختر بچه ی کمرویی بودم  و بی دلیل به غم ها و شادی ها می خندیدم... به گلها و پرنده ها ... به خونه ها و خیابون ها ... انگار اون روزها پر داشتم ...رها ترین انسان روی زمین بودم ... با اینکه زیاد جایی نمی رفتم ولی انگار همه جای دنیا رفته بودم ... از زندگی، بی چون و چرا راضی بودم ... از  خودم ... از دنیا که هنوز اسمشم نمی دونستم . تو کجا بودی ؟   هنوز خ...
16 شهريور 1392

بارانی های با تو ...

  سلام دختر کوچولو  سلام نیک آفرین مامان  سلام به تو که بلاخره به شهریوری های غمگین من رسیدی ! الان که دارم برات می نویسم ، آخرین ماه فصل تابستونه ... شهریور ... شهریور همیشه ابری ... همیشه بارونی ... همیشه دلگیر ... سال گذشته انگار همین روزها بود که حس کردم دلم برات تنگ شده !  از تو چه پنهون ، مدتیه به خودم قول دادم از دلتنگی ننویسم ... یک عمر دلتنگی که با یه سال دو سال از بین نمیره ، یا با این چند خط نوشته ...حتی با گریه کردن ...! ای خدا کجای کاری / مگه مارو دوس نداری  بگذریم ...  تو بزرگ شدی دخترم ... 15 شهریور تو شش ماهه میشی ... تا الان خیلی چیزها رو یاد گرفتی و خیلی خیلی خیلی چیزها...
11 شهريور 1392

اولین تپش های قلب تو

سلام دختر کوچولو  اول میخوام بگم خدایا به خاطر هر چیزی که دادی و ندادی شکرت ... بعد یک آه از سر دلتنگی بکشم و بعد برای تو شروع به نوشتن کنم.  امروز  می خوام از دیروز بگم ...هرچند همه ی اینها رو قبلا جایی برات نوشته ام ولی اون  دفترچه رو گم کردم  و حالا دارم  دوباره تو این صفحه ی مجازی برات می نویسم ، چه کنم ، اینم از بازی های زندگیه . میخوام بگم  دیروز 7 مرداد بود . دیروز وقتی از خواب بیدار شدم و پرده ها رو کنار زدم با خودم گفتم آره تو اشتباه نمیکنی ... همین امروز بود ...! دیروز روزی بود که برای اولین بار صدای قلبت رو شنیدم و اول باری بود که حس کردم مادرِ تو هستم . آخ که مادرِ تو بودن چقدر ...
8 مرداد 1392

تابستان

سلام دختر کوچولو  بالاخره تابستون با آخرین بارون های بهاری شروع شد و این یعنی شروع دومین فصل زندگی تو ... این روزهای با تو  زیباتر از هر زیبایی داره میگذره . دنیا انگار راس راسی مثل داستانهایی که برات می خونم، زیبای زیباست... مثل آخر قصه ها که همه چیز خوب پیش میره و هیچ اتفاق بدی برای هیچ کسی نمی افته .  خوشحالم که بالاخره به فصل های گرم رسیدیم و دستهای ما تا ابد در دستهای هم خواهد بود.  و این عکس ها شاهد روزهای شیرین ماست...      ...
27 تير 1392

زندگی

  سلام دختر کوچولو  سلام دختر نازم که همیشه روی لبهات خنده نشسته . خدا نکنه زندگی غم توی دلت بندازه ، خدا نکنه ناراحت بشی و دلت بگیره و یه موقعی که مامانت خبر نداره ، برا خودت گریه کنی . گریه کنی و بخواهی آروم آروم  معنای زندگی رو بفهمی . زندگی خیلی پر معناست نیک آفرینم . زندگی خیلی عجیبه ... زندگی یعنی همین لحظه که من مادر توام ... زندگی یعنی همون لحظه ی اولی که صداتو شنیدم که بعد از چند تا سرفه ی آروم از دل من بیرون اومدی ... زندگی یعنی صدای تو که این روزها انگار آوازی رو به زبون آسمونی برای خودت زمزمه می کنی !  زندگی معناهای زیادی داره دختر کوچولو  سالها پیش مدام به معنای زندگی فکر میکردم ولی بلاخر...
25 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترانه ها می باشد