نیک آفریننیک آفرین، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

دخترانه ها

داستان دنیای آدمها

                                                               سلام دختر کوچولو  امشب می خوام از دنیایی که توش زندگی می کنم برات حرف بزنم. قبلنا هرگز فکر نمیکردم روزی بخوام دنیا رو برای کسی توصیف کنم چون همه می دونن که چه اتفاقی داره می افته . اما تو خیلی کوچولویی و سر از کار آدمها در نمیاری . توی دنیای ما یه احساسی هست به اسم شادی و یه احساسی هست به اسم غم . شادی یه احساس خوبه ، شادی یعنی اینکه دلت می خواد هرگز از شرایطی که توش قرار گرفتی بیرون نیای ، یعنی احساسی...
3 آبان 1391

شعر امشب

                                                              سلام دختر کوچولو  چه شب بلند و طولانیه ... وقتی حوصله ام از درس خوندن سر میره ، کاری جز فکر کردن به تو ندارم. امروز با بابایی ومامانی رفتی بیرون بهت خوش گذشت ؟ نور آفتاب چشاتو اذیت کرده بود نه ؟ حس کردم مدام داری می چرخی.  دلم نمی خواد از دلتنگی ها برات بنویسم ولی هی قلمم به سمت تنهایی ها کشیده میشه . وقتی توبیای دیگه ما تنها نیستیم ... لااقل صدای تو تمام فضای این خونه ی بزرگ رو  پر میکنه و من...
30 مهر 1391

از دختر کوچولو به دختر کوچولو

                                                      سلام دختر کوچولو  شب جمعه ی زیبایی در حال گذشته و من یاد تو افتادم .پدرت مثل همیشه مشغول رسیدگی به خرده کارهای خونه است و من در کنارش احساس آرامش دارم . اون مردی با قلب مهربون و دست های بزرگ برای خوبی کردنه ... من سالها پیش ، سالهای سال پیش در یک غروب زمستانی سه شنبه روزی ، به طور خیلی ناگهانی دیدمش و اون منو کشف کرد . و ما از اون روز تا به امروز باهمیم ... چه روزهایی ... چه خاطره هایی ! وقتی به این فکر میکنم که در وجود من وجود دی...
28 مهر 1391

از دختر کوچولو به دختر کوچولو

                                                       سلام دختر کوچولو  امروز یکی از روز های پاییزیه سال 1391 خورشیدیه ... و من دلم به تاریخ همین امروز برای تو تنگه . الان که دارم برات می نویسم تا دوردستها هیچ صدایی نمی یاد .. . انگار همه آروم شدند تا به نجواهای بی تابانه ی من با خودم گوش بدن . به نجواهای من با تو ... چقدر دلم می خواد از تو برای دیگران حرف بزنم. وقتی میرم بیرون ... وقتی توی فروشگاه های شلوغ هستم ... وقتی در ازدحام بازارها گم میشم ... دلم می خواد همه بدونن که دارم تو...
26 مهر 1391

خواندن متون کهن

                                                 سلام دختر کوچولو  امشب می خوام برات از کتابهای قدیمی جهان بخونم. از کتابهایی که سالهای سال پیش نویسنده های بزرگ برای ما نوشتن... کتابهایی که امروزه آدمها از خوندنشون لذت می برند ، و اینها همه معجزه ی سلول های خاکستری ذهن آدمیه . نمی دونم توی ذهن پاک و معصوم تو الان چه چیزهایی جریان داره ... چه خوابهایی می بینی ... شاید خواب بازی کردن با بند ناف ... یا خواب راه رفتن ... یا خواب صدای منو می بینی که هر روز  می شنوی ! ولی در دنیای واقعی ما چیزهای ...
24 مهر 1391

شعر امشب

                                                         سلام دختر کوچولو  امشب همین جور یهویی یاد یه شعر از بچگی هام افتادم ... دلم خواست برات بخونم ... وقتی خوندم  دلم خواست برات بنویسم ... وقتی نوشتم دلم خواست بهت بگم چقدر مشتاقم که بهت چیزهای جدید یاد بدم .  آخ که چه کارهایی هست که می خوام برای تو انجام بدم ...  آخ که چه حرفایی که با تو ندارم    عروسک قشنگ من قرمز پوشیده  تو رختخواب مخمل آبی خوابیده  یه روز مامان رفته بازار ...
23 مهر 1391

اسم زیبای تو

سلام دختر کوچولو  چقدر تو این روزا شیطون شدی ؟ هی توی دل من برا خودت میچرخی . حتما تو هم دلت می خواد حرف بزنی . همیشه با خودم فکر می کنم ... صدات شبیه کی میشه ؟ چهر ه ات ... اخلاقت ...!  منو پدرت خیلی آدمهای عجیبی هستیم . یه جور خاصیم ... انگار خدا مارو برای هم آفریده بود ... ما برای لحظه لحظه ی زندگی مون برنامه ریزی داریم... ما دوستای  خیلی خوبی داریم . ما یه عالمه کتاب تو خونمون داریم . ما هنوز برای هم نامه می نویسیم ... ما ساعتها برای هم از کتابهای جالبی که خوندیم حرف می زنیم ... ما یه عالمه گل و پرنده داریم ... و زندگی در بین ما جاریه ...  من و پدرت  سالها پیش بعد از مدتها همفکری یه اسم خیلی زیبا ب...
21 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترانه ها می باشد